در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفاله ی یک زنده نیستند؟!!!
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است!
وقلب این کتیبه ی مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد......................
"فروغ فرخ زاد"
کاش می شد آدمها وقتی همدیگه رو دوست دارن بدون هیچ ترس و
واهمه ای در کنار هم زندگی کنن.
همیشه جدایی سخت بوده همیشه.
وقتی با هم آشنا می شیم همه چی خوبه ولی وقتی می خوای جدا
بشی هر چی غمه رو دلت سنگینی می کنه.
دلم گرفته.............خیلی زیاد. از این جدایی های تلخ و دلگیر
بیزارم.چند وقته دلم خیلی بهونه گیر شده.
دلتنگم. بشتر از همیشه.کسی هست یه چیزی به این دل بی تاب و
بی طاقتم بگه؟شاید بتونه با جدایی کنار بیاد و اینقد منو اذیت
نکنه.............................![]()
صید نخواهد کرد.....
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی
مسکن داردو دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد..
پری کوچک غمگینی که شبها با یک بوسه می میرد
و سحرگاه با یک بوسه به دنیا می آید.
" فروغ فرخ زاد "
چه ایرادی داره همه بدونن که دوستتون دارم.
چه ایرادی داره همه بدونن که وقتی دلم واستون تنگ می شه چشمام می شه پر از اشک.
چه ایرادی داره همه بدونن که آدمای دوست داشتنی دور و برتو گرفتن و صبح که از خواب
پا می شی به یادشون می افتی و می دونی که دارن نفس می کشن و عطر نفس هاشون
عطر زندگیه که همه ی دنیا رو پر کرده و تو رو سرمست می کنه...................
لبخند می زنی و خدا رو شکر می کنی به خاطر این همه لطفی که به تو داشته.................
می خوام همه بدونن از اینکه به همه بگم که برای زندگی کردن بهتون نیاز دارم هیچ باکی ندارم
نفس می کشم تو دنیایی که شما توی اون نفس میکشید..........
قدم می زنم تو خیابونایی که شما توی اون قدم میزنید................
به آسمونی نگاه می کنم که شما هم زمان به اون نگاه می کنید.........
می دونستید که وجود شما زیبایی دنیا رو صد چندان کرده؟
خاطرتونو می خوااااااااااااااااااااااااااااااام هزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارتا......................
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان کار ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.
خواهر کوچک شما مروارید
یه کم به خودمون نگاه کنیم............
ما تو دنیا چی داریم مگه که بخوایم به دیگران فخر بفروشیم
همش داریم واسه بقیه کلاس میذاریم که من اینو دارم و اینو.........
خوب که چی بشه؟ میخوای ثابت کنی که برتری؟
یه کم فکر کن. آخه اینا که برتری نیست......
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.به خاطر چیزایی که داری خدا رو
شکر کن.اما اینقدر منم منم نکن.
در ضمن یادمون باشه که برگا وقتی از درخت می افتن که
فکر می کنن طلا شدن.....................
انگیزه ندارم.احساس می کنم انجام هر کاری بیهوده ست. بیهودگی محض. غذا می خوریم که زنده
بمو نیم. زنده بمونیم که کار کنیم.کار کنیم که پول در بیاریم.پول در میاریم که غذا بخوریم. غذا بخوریم
که زنده بمونیم..................................................
اما بعضی وقتا همه چی یه رنگ و بوی دیگه داره. همه چی قشنگه. دوست دارم فقط کار کنم.
استراحت هیچ معنی نداره. غذا خوشمزه ست. زنده موندن چقدر خوبه. کار کردن و پول در اوردن
چقدر لذت بخشه......
نمی دونم چرا؟ بعضی وقتا یه انگیزه ی قوی نا خودآگاه بوجود میاد. از کجا و چطوری نمیدونم.
اما داشتن انگیزه ست که باعث می شه همه چی خوب و قشنگ بشه .
یه کم در مورد انگیزه فکر کنید. باور کنید معجزه می کنه.انرژی شما رو چند برابر می کنه.
فکر نکنید انگیزه حتما باید یه چیز بزرگ باشه.حتی یه شاخه گل هم می تونه انگیزه باشه.
ز.د باشید عجله کنید. دنبال انگیزه باشید که از قافله عقب نمونید.......................
یادتون می یاد موقع تولد ترسیده باشید؟ شما که نمی دونستید کجا دارید می رید پس باید ترسیده باشید.
ولی ما هیچکدوم یادمون نمی یاد چه حسی داشتیم.فقط وقتی به دنیا اومدیم گریه کردیم.
شاید دلیلش این بود که احساس غربت می کردیم.چون هیچکس رو نمی شناختیم.
اما کم کم همه چی عادی شد. همه چی خوب و دوست داشتنی شد.اونقدر به اون دنیای بزرگ دل بستیم که
حالا دیگه جدا شدن واسمون سخت شده.
حالا دیگه کلی آدم و کلی چیزای دوست داشتنی دیگه پیدا کردیم که نمی تونیم ازشون دل بکنیم.
تا حالا به مرگ فکر کردین؟ حتما فکر کردین. چون قراره شما رو از این دنیای دوست داشتنی جدا کنه.
حتما از مرگ هم میترسید. آخه قراره شما رو ببره به یه جای نا شناخته ی بزرگتر.
یک لحظه به تولدتون فکر کنید.مرگ هم درست مثل تولدتونه.
باور کنید خیلی زود به اون دنیای جدید عادت میکنید. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو کنید.
امروز یه روز فوق العاده ست. واسه تو.آره واسه ی خود خودت.
یه نگاه به پشت سرت بنداز. ببین چقدر عوض شدی. چقدر پیشرفت کردی. چقدر مهربونتر شدی.
همه یه جور دیگه دوستت دارن.تو بزرگتر شدی. همه یه جور دیگه بهت نگاه می کنن.
قرار نیست خودتو دست کم بگیری.این فقط یه حس جدیده که داری تجربه می کنی مثل خیلی از
حس های دیگه.
امروز روز تولدته!!!!
تولدت مبارک.بچه ها می خوام در مورد روز تولدتون بگید. چه حسی دارید؟ هر چی دوست دارید تو
نظرتون بگید..... تو آپ بعدی در مورد روز تولد بیشتر میگم.
من خدا رو خیلی دوست دارم. می دو نید واسه چی؟
امروز داشتم به این فکر می کردم که اگه خدا گناهامون رو نمی پوشوند چی می شد. باور کنید دیگه هیچ کدوممون رومون نمی شد توی خیابون راه
بریم. دیگه حتی نمی تونستیم سرمونو بالا بگیریم. از همدیگه بدمون می اومد.همه ی دوستامون رو از دست می دادیم.نه کسی ما رو دوست داشت
نه ما می تونستیم کسی رو دوست داشته باشیم. همه ی آدما غیر قابل تحمل می شدن. فکر کنید درون ما آدما چه خبره که اگه همه بفهمن نفرت انگیز می شیم.
بچه ها من ترسیدم. یه جورایی از خودم بدم اومد. آخه چرا ما باید اینقدر بد باشیم. باور کنید بدی هایی که ممکنه از نظر خودمون کوچیک باشه ممکنه واسه بقیه غیر قابل تحمل باشه.
خدا گفته: اگه گناهاتون پنهون نمی شد دیگه حتی حاضر نمی شدید بدن مرده ی همدیگه رو از رو زمین بلند کنید.
می بینید خدا چقدر مهربونه. خدا این کارو کرده تا ما بتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم با وجود این همه بدی حتی عاشق همدیگه می شیم.
هر چند که خیلی خود خواهیه به این خاطر که خدا کارای بد ما رو پنهون میکنه دوستش داشته باشیم ولی بهتر از اینه که با وجود این لطف بزرگی که به ما کرده بازم دوستش نداشته باشیم.
راستی یادتون نره حالا که خدا اینجوری خواسته، مواظب باشید کارای بد همدیگه رو تابلو نکنید تا خدا هم شما رو دوست داشته باشه.
خدایا با همه ی اون بدی هایی که تو پنهون کردی دوستت دارم. عشق منو بپذیر.
بچه که بودیم بیخودی بزرگ شدیم. بزرگ که شدیم بیخودی پیر می شویم .
پیر هم که شویم بیخودی بچه می شویم. دیگر شعر هم نمی رسد به فریادمان......
ای بابا امروز نمیدونم چه مرگمه. هر چی می خواستم مطلبم شاد باشه که شما ها انرزی بگیرید نشد که نشد.
خوب منم آدمم.حالا اگه سعدی خا نما رو آدم حساب نکرده به من چه!
خود شما! آره بابا با خودتم . تو بعضی وقتا دلت نمی گیره. بی خودی با تمام دنیا قهر می شی. هر کی باهات صحبت
می کنه بهش می توپی.می شی عین برج زهر مار.
راستی میدونی برج زهر مار چطوری ساخته شد؟ خوب معلومه مثل بقیه ی برجا.....
ولی فکر می کنم باید خیلی بی ریخت باشه که قیافه های داغون و ناراحت میشه عین اون!!!!!!!!!!!!!
یکی از دوستام همیشه شادو خندونه. هر وقت دلم می گیره میتلم بهش و با هم می گپیم. کلی منو می خندونه.
باور کنید همه ی غما رو فراموش می کنم.
چقدر دنیا به وجود همچین آدمایی نیاز داره.
اما اینا همش مقدمه بود. هنوز حرف اصلیم مونده.میخوام یه یادآوری کوچولو کنم.
دیشب به خاطر همه ی آدمای فقیر دنیا گریه کردم.هنوز دارم به اونا فکر می کنم. واسه همینه که دلم گرفته.
چرا ما آدمایی که گو شه ی خیابون می خوابن رو نمی بینیم.اونایی که روزا دستشون جلوی دیگران درازه.
اونایی که همیشه تو چشاشون حسرت چیزای نداشته ست.
چند وقت پیش یه پسر بچه توی خیابون جلوی راهمو سد کرد و خواهش می کرد که یه فال ازش بخرم.
من یه شکلات از توی کیفم در اوردم و دادم بهش.اون با ترس یه نگاهی به دورو برش انداخت و سریع شکلات و گذاشت
توی جیبش. انگار می ترسید کسی شکلات رو ازش بدزده.
خیلی هاشون حسرت داشتن چیزای خیلی کوچیک رو دارن که واسه ی ما اصلا ارزشی نداره.
تو رو خدا یه کم چشمامونو باز کنیم. به دورو برمون نگاه کنیم ببینیم چه خبره.حتی اگه نتونیم کاری کنیم
دیدنش باعث میشه به خودمون بیام و به خاطر داشته هامون خدا رو شکر کنیم.
سلام بچه های گل!
سلام آدم بزرگا!
سلام به همه ی آدمای با مرام دنیا. به همه ی ایرونی هاو...... از همه مهمتر سلام به تو که وقت گذاشتی و اومدی به این وبلاگ سر زدی.
خدایی پاچه خواری رو حال کردی!
چند وقت پیش سر کلاس بودیم و استاد در مورد این شعر سعدی صحبت می کرد که : تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
خلاصه پرسید که چرا سعدی گفته مرد؟ منم گفتم واسه اینکه خانما هرچی دارن هنره . یکی نبود بهم بگه اگه سعدی گفته مرد واسه اینه که خانمارو
آدم حساب نکرده!!!!!!!!!!!!
